در صورت ماندگانیم

پدربزرگم ملا بود. کتاب داشت تا قد سقف. عادتش این بود که همه را موعظه کند. هيچ‌گاه صدایش قطع نمی‌شد، حتا اگر کسی در اتاقش نبود و سوالی ازش نمی‌پرسید. بچه بودم اما زیاد می‌دانستم. احکام را از همه بیشتر. یک‌بار در سرمای زمستان جلوی در موال خالی این‌پا و آن‌پا می‌کردم. یکدفعه صدای مادرم […]

دختری که اسمش را بلد نبود

اسمش عالیه بود. اما نمی‌دانست که عالیه اسمش است. فکر می‌کرد این یک صفت است مثل زشت و زیبا. چون برادرش علی، هر وقت خلاقیت به‌خرج می‌داد و با اسباب‌بازی‌هایش هواپیما یا کشتی می‌ساخت، مادرش به او می‌گفت: «عالیه، آفرین پسرم.» معلمش هم سر کلاس هرکسی درس‌ها را خوب جواب می‌داد، می‌گفت: «عالیه، بشین ۲۰» […]

حسب‌حال

نشسته‌ام به تماشای خویش کندوکاو می‌کنم گذشته را تا بیابم نشانی شاید دندان‌گیرتان باشد اما نیست ولله نیست از جان من چه می‌خواهید استاد عزیز در زمستانی بی‌برف زاده شدم بی‌طالع و بی‌بخت پدرم باهوش بود که زود فهمید عریضه‌ای هم به خدا نوشت اما خب، خدا هم گردن نگرفت کم‌کم گم شدم در هیاهیوی […]

من از بعید

مرا از بعید بخواهید. رخم را زیبا ببینید. ظریف و پاهایی چو قو بلند. نازک‌بدن و به نرمی گل پنبه. عطرم شاید یاس یا هر گلی که شما بخواهید. لبانم سرخ و گیسوانم آبشار طلایی. زبانم خوش و آهنگ کلامم دلنشین. لطفن جلوتر نیایید. مرا از همان دور تصور کنید. هرطور که دلتان خواست. زشتم […]

خط‌شکن

اتاق فکر بود. فرماندهان نظامی و مقامات عالی‌رتبه‌ی کشوری گرد هم آمده بودند تا در یک هم‌اندیشی چاره‌ای بیابند. فرمانده با عصبانیت با مشت روی میز کوبید و گفت: «ما نباید از موضع خود کوتاه بیاییم.» یکی از مقامات گفت: «شکست ما حتمی‌ست. به ما شبیخون زدند.» فرمانده فریاد زد: «باید همه‌ی آنها را شناسایی […]

ترفیع

در یک گردهمایی با موضوع جوانی جمعیت حضور داشتم. بحث بالا گرفته بود. مسئول سعی داشت به حاضرین که همگی متخصصین این حوزه بودند بقبولاند بحران جمعیت جدی است. باید مردم را با آموزش‌ها آنقدر اقناع کنیم که در شرایط کنونی فرزندآوری زیاد به نفع خودشان و آینده‌ی مملکت است. ولی کارشناسان‌ که خودشان از […]

در مفر از خود

خدایا دست بزن، ببین خل شده‌ام؟…نه؟ عجیب که بودگی‌ام برجاست و به کدام حق رهانیده شوم که مگر حصار تن را پاریدنی نیست و خسته از آدميتم.

حکم مرگ

می‌پارم اما هنوز دلم با بودن است. مرا چه شده. عمری به ناله بودم برزخی‌ام و تشنه‌ی جام شوکران. در خیالم مرگ را می‌چشیدم و حالا که دست تقدیر بساط عمل چیده، گرخیده می‌اشکم که نه من نیستم. چشم می‌درانم برای پناهیدن. پوزخند فرشته‌ی مرگ است که دیر است و مهر باطل بر پیشانی‌ام می‌زند. […]

روز واقعه

فکر کن صبح که از خواب پامیشی، همه‌چیز آرومه. ترامپ تأسیسات برق رو نزده و خواهرت که توی آی‌سی‌یوعه زنده‌ست. می‌خندی. باورت نمی‌شه. همون موقع یکی زنگ در رو می‌زنه و می‌گه خوابی؟ خواهرت مرد. تقصیر ترامپ نبود. خواهرت مرده بود. تمام دیشب. و زودتر از آتش‌بس. و باز فکر کن عزرائیل جون خواهرت رو […]

منظومه‌ی خواهری

واقعیت رؤیای من است* باز با تو بودن با تو گفتن با تو رفتن با تو خندیدن نه در خیال تو و نه در حسرتت و من در مفر از این حقیقت که نیستی هستی توست و دنیای بی‌تو واقعیت من است تا ازل و ما تا کی دل‌مان خون از نبودنت و من با […]