حسب‌حال

نشسته‌ام به تماشای خویش
کندوکاو می‌کنم گذشته را
تا بیابم نشانی
شاید دندان‌گیرتان باشد
اما نیست
ولله نیست
از جان من چه می‌خواهید
استاد عزیز
در زمستانی بی‌برف
زاده شدم بی‌طالع و بی‌بخت
پدرم باهوش بود که زود فهمید
عریضه‌ای هم به خدا نوشت
اما خب، خدا هم گردن نگرفت
کم‌کم گم شدم
در هیاهیوی تهران نه، در روزمرگی
رویشی دیرینه دارم
اما هرگز سربه‌فلک نشدم
درختی سرسبز نشدم
کوته ماندم و زیر دست و پا
قَدّم نه‌ها، عقلم را می‌گویم
خرده هوشی که مرا ره به جایی نبُرد
جز یک مدرک دانشگاهی که هست به فراوانی
پیشه‌ام شد کارمندی
سر و کله زدن با مردمان عادی
هنوز هم همانم
فرقی نمی‌کند مرا در گذشته دیده باشید یا در حال
به هر حال من همینم، بی‌هنر و بی‌دست و پا
چند سالی‌ست که دست به قلم شده‌ام
با کتاب‌ها و داستان‌ها مانوس شدم
صاحب یک عنوان کتاب هم شدم
اما خب، با یک گل که بهار نمی‌شود
حالا پیشه‌ام شاگردی‌ست
چرخیدن در این بازار لفاظی
امید است که ره به جایی برم
یا که بی‌نام به خاک گور روم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *