اتاق فکر بود. فرماندهان نظامی و مقامات عالیرتبهی کشوری گرد هم آمده بودند تا در یک هماندیشی چارهای بیابند. فرمانده با عصبانیت با مشت روی میز کوبید و گفت: «ما نباید از موضع خود کوتاه بیاییم.» یکی از مقامات گفت: «شکست ما حتمیست. به ما شبیخون زدند.» فرمانده فریاد زد: «باید همهی آنها را شناسایی کنید.» یکی دیگر از مقامات گفت: «قربان، نیروهای خودی بودند. به ما خیانت کردند.» فرمانده با خشم گفت: «حرف حسابشان چیست؟» «قربان همه به شرایط موجود معترضند. آب و غذا کم داریم. قربان، من فکر میکنم حق با آنهاست. ما حتا برای خودمان هم آذوقه کم داریم، چه رسد…» فرمانده فریاد زد: «دهانت را ببند ای خائن وطنفروش.» کسی دیگر جرئت اظهارنظر نداشت. کمی بعد فرمانده با خشم گفت: «از تمام توانتان استفاده کنید. هرکسی مخالفت کرد، گردنش را بزنید.» یکی از مقامات با ترس گفت: «نمیشود که قربان. عدهشان زیاد است. اگر این کار را بکنیم دیگر کسی باقی نمیماند.» دیگری گفت:«راست میگوید قربان.» به اوراقش نگاهی کرد. «اینجا اسامیشان نوشته شده است… عدهای که مدت زیادی است ازدواج کردهاند اما توان پرداخت هزینههای خودشان را هم ندارند. عدهای دیگر از نخبگان و تحصیلکردگان کشوری هستند که میگویند حتا وقت سرخاراندن هم ندارند و به کم قانعاند. عدهای دیگر هم در هیچ یک از این دو دسته نیستند اما حاضر به همکاری نیستند.» دیگری گفت: «فقط یک عده میمانند، قربان.» فرمانده گفت: «آنها دیگر مرگشان چیست؟» آن مقام گفت: «قربان، هنوز مجرد هستند. ما باید هرچه زودتر تمهیدات لازم برای ازدواج آنها را فراهم کنیم. آنها بازوان پنهان و بالقوهی ما هستند، که اگر وارد چرخهی زادآوری شوند چند قدم جلو میافتیم.» ديگری گفت: «ولی قربان ابن امکان ندارد. ما الان در شرایط بحرانی هستیم. بودجهی کافی در اختیار نداریم.» فرمانده با عصبانیت گفت: «به ازدواج دیگر نیازی نیست.» همه با تعجب گفتند: «منظورتان چیست، قربان؟» فرمانده با تردید گفت: «حالا که نه فرصت داریم نه امکانات، و به آن نیروهای خائن هم امیدی نیست، ناچاریم از همین نیروهای مجرد استفاده کنیم. آنها هم… آنها هم میتوانند زادوولد کنند.» همه دهانشان از تعجب باز مانده بود. مقامی گفت: «اما قربان…» فرمانده با عصبانیت گفت: «این یک دستور است. کسی حق تمرد ندارد. ما به همهی نیروهایمان نیاز داریم. هرکسی مخالفت کرد، اعدامش کنید.»