من از بعید

مرا از بعید بخواهید. رخم را زیبا ببینید. ظریف و پاهایی چو قو بلند. نازک‌بدن و به نرمی گل پنبه. عطرم شاید یاس یا هر گلی که شما بخواهید. لبانم سرخ و گیسوانم آبشار طلایی. زبانم خوش و آهنگ کلامم دلنشین. لطفن جلوتر نیایید. مرا از همان دور تصور کنید. هرطور که دلتان خواست. زشتم مکنید که خدا گواه است نیستم. من رخ خود در آیینه دیدم. نمی‌دانم از وحشت من شکست یا خود تاب دیدن خویش نداشتم. کال بودم و گونه‌هایم کرم‌زده. افکارم پلاسیده و پیشانی‌نوشتم چند لک قهوه‌ای. نشان می‌دهد تازه نیستم و تا له شدنم زمانی باقی نمانده. زبانم تلخ است و گفتارم جهنده. بی‌فکر از کمان بیرون می‌آید و جسم بیچاره‌ای را زخم می‌کند. روحم ‌آزاردهنده است و خراش می‌دهد دست‌ها را. دوست و دشمن نمی‌شناسد و رم می‌دهد با آن کلمات پوچش. بگذارید دوستی‌مان پابرجا بماند. خواهش می‌کنم دلخور نشوید. من فقط می‌خواستم حقیقت را به شما بگویم. منِ خیالی زیباترم. نزدیک‌تر نشوید. نزدیکانم از من بیزارند. دوستانم همه دورند. خیلی‌هاشان غریبه‌اند و حتا یک‌بار هم ندیدمشان، ولی باز دوستی‌مان پابرجاست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *