حکم مرگ

می‌پارم اما هنوز دلم با بودن است. مرا چه شده. عمری به ناله بودم برزخی‌ام و تشنه‌ی جام شوکران. در خیالم مرگ را می‌چشیدم و حالا که دست تقدیر بساط عمل چیده، گرخیده می‌اشکم که نه من نیستم. چشم می‌درانم برای پناهیدن. پوزخند فرشته‌ی مرگ است که دیر است و مهر باطل بر پیشانی‌ام می‌زند. و من بی‌تابانه سوراخی می‌جویم. حواسم نیست که دعایم اجابت شده. ایزد دلش رحم شده که جانم می‌خواهد و من بزدلانه به او هم بی‌اعتمادم؛ که مرا با چهان باقی قرابتی نیست. نمی‌نوازدم دیگر. فرصت تمام است. در پناه منی. باز بی‌اعتمادم. جان‌دوستم که کفر می‌گویم. پاهایم بند زمین است و دستانم چسبانده به دیوار که حالا نه. شل می‌شوم و چون غشیان پخش زمین. عقلم زایل است و خوب و بدش نداند. عمری به تمنا بودم و حالا می‌چنگم به دنیا. کارگزاران حق می‌کشاندنم و من دست‌‌و‌پا‌زنان که نمی‌خواهم. و نوای پیک حق است که حکم لازم‌الاجراست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *