پنجره

و من از سر عادت
پنجره می‌گشایم هر صبح
تا مژده‌ی سحر
از روشنی آب گیرم
که بوی بارانش را
باد می‌زند به در
و تا که شفق را مهمان کنم
در دلِ تنگ غروب
پنجره که می‌گشایم
نسیم می‌خزد تو
تا گره بگشاید
از لبان بسته‌ی من
اینجا چشم‌ها می‌خندد
بر آن کودک پشت نسیم
شاید در خاطره‌ها جامانده
که هنوز آدم دل‌تنگ اوست
کاش دفتر شعر مرا غم ببرد
تا که عادت درآید از سر من
من روشنی از آب برنگیرم
تا که آفتاب هست
رخ خورشید است
که در صورت آب جامانده
دست بزنی روشنی‌اش می‌رود
می‌پاشد آفتاب و
سیاهی می‌ماند بر آب
پس از آن
کدام کودکی آب خورَد
عطش بر باران مانَد
که هیچ لبی را تر نکند
هر صبح پنجره که می‌گشایم
می‌آید هیاهو
از خاطرات دیروز
که کودکان بازی می‌کردند در آب
چه کسی آنها را بُرد
که غروبم سرخ شود
از دل‌تنگی‌شان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *