پدربزرگم ملا بود. کتاب داشت تا قد سقف. عادتش این بود که همه را موعظه کند. هيچگاه صدایش قطع نمیشد، حتا اگر کسی در اتاقش نبود و سوالی ازش نمیپرسید. بچه بودم اما زیاد میدانستم. احکام را از همه بیشتر. یکبار در سرمای زمستان جلوی در موال خالی اینپا و آنپا میکردم. یکدفعه صدای مادرم را شنیدم. همانطور که از پلهها پایین میآمد جیغجیغکنان گفت: «ورپریده مگه جن دیدی نمیری تو؟» نزدیکتر که شد گوشم را پیچید: «خاک تو سرت، مستراح خالیه بعد اینجا وایسادی و ریدی به شلوارت.» با خجالت پاهایم را بههم فشردم و دستهایم را زیر بغلم بردم. منمنکنان گفتم: «آخر یادم رفته آقا کدام پا را گفت برای رفتن به موال اول بذاریم تو؟»