در شبی، جمع مستان دورهمی
یکی را گفت، حالِ بدی
این چه بود ای خراب
که غم را داد بر باد
دیگری گفت چه میگویی ای خانهات آباد
من که از ماتمها اشک ریختم
چگونه است که تو شدهای شاد
جمع مستان حال بد
خیره بر آن تیرهبخت
آن دو گوی سیاهش لرزید
لبانش از ترس ورچید:
بهخدا همان نثر بود
فقط کمی بانظم بود
تازه آهنگش کم بود
گفتم چون بار اول بود
نعرهای از مستان برخاست
تو ساحرهای
این کلام جادوست
گفت نه این فقط شعر بود
مثلِ... مثلِ حافظ و سعدی
هه…آن ابهلان دیگر کیست
نومید از این بیخردان
گفت باشد، دوای دردتان با من
شما به همان کلام ساده، سزاوارتر